|
نا قلا باش و زیرک همانند بره ناقلا |
|
|
سلام بچه ها
اومدم بگم که یه چندتا از دوستان خیلی خودشون رو گرفته بودن برا همین هم از لینکدونی من رفتن بیرون!!!!!
دوست جونیام نظر یادتو نره هااااااااااااااا همتون رو دوست دارم فعلا
+
تاریخ | چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت | 16:38 نویسنده | bahar
|
روز اول شوخی شوخی جدی شد
جدی ترین شوخی عمرم دوست داشتن تو بود شوخی ترین جدی عمرم از دست دادن تو بود ............................................................................................... بچه ها شوخی شوخی به گنجشک ها سنگ میزنند گنجشک ها جدی جدی میمیرند تو شوخی شوخی به من لبخند میزنی ولی من جدی جدی عاشقت میشم
+
تاریخ | چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت | 15:25 نویسنده | bahar
|
به کودکی گفتند : عشق چیست؟
گفت : بازی به نوجوانی گفتند عشق چیست؟ گفت : رفیق بازی به جوانی گفتند عشق چیست؟ گفت : پول و ثروت به پیرمردی گفتند عشق چیست؟ گفت : عمر به عاشقی گفتند : عشق چیست؟ چیزی نگفت ، آهی کشید!
+
تاریخ | دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت | 18:38 نویسنده | bahar
|
دم همه اونایی که تو خونه تکونی دلشون ما رو دور نریختن گرم
ما هم سعی میکنیم زیاد جا نگیریم سال نو مبارک بچه ها
+
تاریخ | دوشنبه پنجم فروردین 1392ساعت | 20:2 نویسنده | bahar
|
مخصوص یکی از دوستان
![]() ۱- یک پسر خوب امضاء گواهی نامه اش خشک نشده به رانندگی خانمها گیر نمیدهد ۲ـ یک پسر خوب تنها جوکهایی را بیان میکند که مورد تائید وزارت ۱) ارشاد اسلامی۲) وزارت بهداشت۳) وزارت مبارزه با تبعیضات استانی و … باشد. ۳ـ یه پسر خوب....... بقیش تو ادامه مطلب........ ادامه مطلب
+
تاریخ | شنبه نهم دی 1391ساعت | 18:6 نویسنده | bahar
|
مهربانی تا کی؟؟؟؟؟ بگذار سخت باشم و سرد!! باران که بارید... چتر بگیرم و چکمه!! خورشید که تابید.... پنجره ببندم و تاریک!!! اشک که آمد.... دستمالی بردارم و خشک!!! او که رفت نیشخندی بزنم و سوت...........
+
تاریخ | پنجشنبه هفتم دی 1391ساعت | 18:58 نویسنده | bahar
|
غرور گفت : غیر ممکن است
تجربه گفت : خطرناک است عقل گفت : بیهوده است دل زمزمه کرد : امتحانش کن
+
تاریخ | پنجشنبه دوم آذر 1391ساعت | 11:30 نویسنده | bahar
|
وقتی یه مرد معتاد میشه : اگه زنش زن بود و به فکر زندگیش بود این بیچاره به این روز نمی افتاد، بدبختی اینا رو به این روز می کشه دیگه!! وقتی یه زن معتاد میشه: ای وای!!! خاک بر سرش ! بیچاره شوهرش دلش به چی خوشه ! چه جوری اینو تحمل میکنه؟؟ .................. بقیش تو ادامه....... ادامه مطلب
+
تاریخ | جمعه دوازدهم آبان 1391ساعت | 0:16 نویسنده | bahar
|
+
تاریخ | یکشنبه بیست و سوم مهر 1391ساعت | 15:9 نویسنده | bahar
|
+
تاریخ | چهارشنبه نوزدهم مهر 1391ساعت | 21:17 نویسنده | bahar
|
دوست داشتن یعنی ده تا بهتر از اون بیار سراغت اما ته دلت بگی:
اون ............... اون ..................... اون ............
+
تاریخ | دوشنبه هفدهم مهر 1391ساعت | 17:8 نویسنده | bahar
|
سلام دوستای گلم
میخواستم یه خبر بهتون بدم اونم اینه که بی معرفتایی که بهم خیلی دیر به دیر سر میزدن حذف شدن لطفا ناراحت نشن!!!! فعلا
+
تاریخ | دوشنبه هفدهم مهر 1391ساعت | 16:52 نویسنده | bahar
|
چرا اینجا اینقد خلوت شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پست میزاری باید اینجوری منتظر نظر بمونی!!!!
+
تاریخ | پنجشنبه ششم مهر 1391ساعت | 15:52 نویسنده | bahar
|
دختر : خوشگلم؟؟ پسر : نه دختر : دوستم داری؟؟ پسر : نه دختر : اگه بمیرم برام گریه نمیکنی؟؟ پسر : نچ دختر اشک تو چشماش جمع شد و پسر بغلش کرد و گفت : تو خوشگل نیستی زیباترینی.......... دوستت ندارم عاشقتم!!! اگه بمیری برات گریه نمیکنم..... منم میمیرم.........
+
تاریخ | پنجشنبه ششم مهر 1391ساعت | 14:50 نویسنده | bahar
|
چقدر سخته همه رو خط بزنی تا به یه نفر برسی!!!!!!!!!!!!!
غاقل از اینکه تو لیست اون ، اولین نفری باشی که خط خوردی
+
تاریخ | پنجشنبه ششم مهر 1391ساعت | 14:49 نویسنده | bahar
|
زندگی دو بخش است : قسمت اول در انتظار قسمت دوم..............
و قسمت دوم در حسرت قسمت اول
+
تاریخ | پنجشنبه ششم مهر 1391ساعت | 14:41 نویسنده | bahar
|
آیا هر روز شما مثل روزهاى دیگر است؟ آیا هیچ پیشرفتى ندارید؟ . . . . ما هیچ پیشنهادى براى شما نداریم!! خدا شاهده ما هم مثل شماییم:|
+
تاریخ | چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391ساعت | 18:59 نویسنده | bahar
|
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ ............. زود باشید برید ادامه خیلی قشنگه.....
ادامه مطلب
+
تاریخ | پنجشنبه نهم شهریور 1391ساعت | 15:34 نویسنده | bahar
|
یه سری عکس هستش که اگه آقا پسرا نیان تو بهتره
![]() دختر خانومایی هم که میان تو یادشون نره نظر بذارنا برید ادامه........... ادامه مطلب
+
تاریخ | چهارشنبه هشتم شهریور 1391ساعت | 21:43 نویسنده | bahar
|
برید ادامه ی مطلب شاید یه کوچولو بخندید!!!
ادامه مطلب
+
تاریخ | چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت | 15:38 نویسنده | bahar
|
سلام دوستای گلم
![]() میخواستم بگم.......... تولد تولد تولدش مبارک ههه ههه آره تولد یه ماهگیه وبلاگمه خیلی خوشحالم که یه ماه در کنار شما بودم! خیلی با نظراتتون بهم انرژی دادید لطفا بازم ادامه بدید
+
تاریخ | دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت | 17:16 نویسنده | bahar
|
دوست معمولی: هرگز گریه شما را نمیبیند ولی
دوست واقعی: همیشه شانه هایی امن برای گریه های شما دارد دوست معمولی: حتی نام پدر و مادر شما را نمی داند ولی دوست واقعی: آدرس و شماره تلفن خانه آنها را همیشه به همراه دارد دوست معمولی: با جعبه ی شیرینی به مهمانی شما می آید ولی دوست واقعی: در همه کارها به شما کمک میکند دوست معمولی: دوست ندارد با تماس تلفنی مزاحم خوابش شوید ولی دوست واقعی: اگر با او تماس بگیرید نگران حالتان میشود دوست معمولی: مایل است در مورد مشکلاتش با شما صحبت کند ولی دوست واقعی: برای رفع مشکلاتتان آغوش باز میکند و به یاری اتان میشتابد دوست معمولی: قادر نیست وقتی عاشق میشوید همراهتان بال بگشاید ولی دوست واقعی: برای شما بسان بالی برای عشق میشود دوست معمولی: در کنار شما احساس همدلی نمیکند! ولی دوست واقعی: بدون آنکه حرفی بزنید ، درکتان میکند دوست معمولی: وقتی با او اختلاف نظر پیدا میکنید ارتباط دوستانه را تمام شده تلقی میکند ولی دوست واقعی: میداند که هیچ اختلافی نمیتواند شما را از یکدیگر جدا کند دوست معمولی: درد دلتان را میشنود و میرود ولی دوست واقعی: تا زمانیکه سبک نشوید شما را به حال خود رها نمیکند قدر دوست واقعی خودتان را بدانید چراکه همیشه در کنار شما خواهند ماند
+
تاریخ | دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت | 14:12 نویسنده | bahar
|
سلام دوستان
من امروز خیلی خیلی خوشحالم برای اینکه من بالاخره بعد از یک ماه توی مدرسه ی مورد علاقم ثبت نام کردم خیلی هم من و هم خانوادم سختی کشیدیم اما واقعا ارزششو داشت راستی برام نظر بذارید تا از اینی که هستم شادتر بشم خیلی دوستتون دارم
+
تاریخ | چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت | 16:22 نویسنده | bahar
|
درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود
پس از اندک زمانی داد شیطان درمی آید و رو به فرشتگان میکند و میگوید : جاسوس میفرستید به جهنم؟؟!! از روزی که این آدم به جهنم آمده مداوم در جهنم در بحث و گفت و گو است و جهنمیان را هدایت میکند و..... حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است : با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند!
+
تاریخ | سه شنبه سوم مرداد 1391ساعت | 17:44 نویسنده | bahar
|
یک دانشجوی مهندسی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود. بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد.
اما دختر خانوم عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد بعدم پسر رو تهدید کرد که اگه دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه ، به حراست میگه. روزها از پی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسره یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت : من هم تورو دوست دارم ، ببخشید که اگه اون روز رنجوندمت. اگه منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد. چهار سال آزگار گذشت و هردو فارغ التحصیل شدند. اما پسره دیگه طرف دختره نرفت!!! نتیجه اخلاقی این ماجرا : پسر های مهندس هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند!!!!!!!!
+
تاریخ | یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391ساعت | 22:27 نویسنده | bahar
|
خیلی چاق بود
پای تخته که میرفت ، کلاس پر میشد از نجوا تخته را که پاک میکرد بچه ها ریسه میرفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند میزد آن روز معلم با تانی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود. یکی گفت : ((خانم اجازه ؟! گلابی بازم دیر کرده.......)) و شلیک خنده کلاس را پر کرد معلم برگشت چشمانش پر از اشک بود. آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند. لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید و جای خالی او را هیچ کسی پر نکرد........
+
تاریخ | یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391ساعت | 22:13 نویسنده | bahar
|
خیلی عصبانی بود گفت اگه دوسم داری ثابت کن! گفتم چه جوری؟؟؟؟
تیغو برداشت گفت رگتو بزن! گفتم مرگ و زندگی دست خداست گفت پس دوسم نداری! تیغو برداشتمو رگمو زدم وقتی در آغوش گرمش جون میدادم آروم زیر لب گفت : اگه دوسم داشتی تنهام نمیذاشتی!!!!!!
+
تاریخ | جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت | 14:44 نویسنده | bahar
|
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت.
هر روز به اون فروشگاه میرفت و یه سی دی میخرید فقط به خاطر صحبت کردن با اون.... بعد از یک ماه پسرک مرد...... وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت ، مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد.... دخترک دید که تمام سی دی ها باز نشده....... دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد..... میدونی چرا گریه میکرد ؟؟؟؟؟؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه ی سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!
+
تاریخ | پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت | 12:28 نویسنده | bahar
|
گاهی دلت میخواد همه بغضهات از توی نگاهت خونده بشن... میدونی که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری.. اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری یا جمله ای مثل : چیزی شده!؟ اونجاست که بغضت رو با لیوان سکوت سر میکشی و با لبخندی سرد میگی : نه ، هیچی....
+
تاریخ | پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت | 11:53 نویسنده | bahar
|
مهربانیت را به دستی ببخش که می دانی با او خواهی ماند......
وگرنه حسرتی میگذاری بر دلی که دوستت دارد.....
+
تاریخ | پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت | 10:38 نویسنده | bahar
|
|
|